باید نفس بکشم توی هوای خودم
باید که سر بذارم رو شونه های خودم
باید که گریه کنم واسه عذای خودم
شبونه گل ببرم خودم برای خودم
یه شب نشد که بیام بازم به دیدن تو
نشد نفس بکشم نفس کشیدن تو
روزای تار منه شبای روشن تو
چقدر غریبه شدیم منم منم من تو
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 2:48 توسط من!| |
همین وسط!...ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 59 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 15:07
اگر آروم نمیشه دلت
اگر رها نمیشه سرت
اگه هنوز تر میشه گوشه چشات ...
اگه حالت دگرگون میشه !!!
مقصرش تویی یا من !؟ کی چی کار باید بکنه ... که چه سهمی از این قتلعام داره ... پس این لبخند کنج لبم گاه و بی گاه چه می کنه ...
این چه ترکیب عجیبی است در من !
پ. ن: من او! خوب می گفتی کی بودی و می رفتی ! تو که اومده بودی
نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 1:51 توسط من!| |
همین وسط!...ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 60 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 15:07
ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 55 تاريخ: سه شنبه 25 مهر 1402 ساعت: 15:07
به نظرت وقتی سعدی داشته این بیت و می گفته در چه حالی بوده
نمی دونم. چی بوده
ولی ذهن من مشغول حال اون لحظه های سعدیه
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم !
نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۴۰۲ساعت 23:12 توسط من!| |
همین وسط!...ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 75 تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 0:01
دستم و بین آهن های قفل فرمون له کردم !
خون اومد ...
داشتم به تو فک می کردم
که کی بر می گردی !
توی مغرور لعنتی ... بالاخره کی بر میگردی!!!
نوشته شده در پنجشنبه ششم مهر ۱۴۰۲ساعت 23:44 توسط من!| |
همین وسط!...ما را در سایت همین وسط! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 78 تاريخ: سه شنبه 11 مهر 1402 ساعت: 0:01